تعطیلات...
سلام به پسره جیگر مامان
این دو شب تعطیلی و رفته بودم خونه ی مامانی اینا. کلی خوش گذشت
. با خاله منا و خاله مریم کلی بازی کردیم
، کلی خندیدیم و کلی حرف زدیم
. همین دیشب تا ساعت 4:30 بیدار مونده بودیم و حرف می زدیم
. البته چون فصل امتحانات خاله مریمه
، زودتر از ما خوابید
. بگو بابا محسن هم توی خونه تا 3:30 بخاطر درد دندون عقل شکسته شدش بیدار بوده
... الهی بمیرم براش...
یه چیز جالب این بود که مامانت انگار رفته بود آلاسکا
، نه به خونه ی ما که توش شرشر عرقم و هر روز مجبورم برم دوش بگیرم، نه به خونه ی بابا مهدی اینا. بابا مهدی جدیدا شدیدا گرمایی شده واسه ی همین یه سیستم خیلی توپ توی خونه پیاده کرده که تو وسط تابستون هم آدم لرزش می گیره و طوفانی بپا میشه که نگو و نپرس
. البته خونه ی ما چون در ارتفاعاته و به خدا نزدیکتریم، خیلی گرمتر و آفتابگیرتره
.
آره مامانی شما هم کلی خوشحال بودی از اینکه رفتیم تعطیلات
. سرت هم که ماشاالله خیلی بهم فشار میاره
. شب اول خوابتو دیدم ولی تعریف نکنم بهتره آخه خیلی درست و حسابی نبود
...
دنبال یه خانومه خیلی خوبیم برای دایی حسنت
. خواستگاریه قبلی که مامانی بخاطر شکم گنده و ناتوانایی حضور نداشت با موفقیت روبرو نشد. حالا قرار گذاشتیم 5شنبه این هفته بریم یه خواستگاریه دیگه
. دختر عمه م مریم معرفی کرده. خدا یه بخت خوب هم نصیب خودش کنه
. این دختر عمه م خیلی خاصه. دوست دوران مدرسه و دانشگاهم بوده، تازه نامزدم هم بوده
... حالا اگر این مامان و کمک کنی بتونیم 5شنبه ما هم در این خواستگاری حضور داشته باشیم
.
دیگه اینکه پسرم دل توی دل من و بقیه نمونده. دوست دارم ببینم چه شکلی هستی، دوست دارم بوت کنم، دوست دارم بوست کنم، دوست دارم نگات کنم، دوست دارم صدات کنم، دوست دارم بغلت کنم، دوست دارم ... سالم باشی... بهم قول بده پسره خوبی باشی و سلامت بدنیا بیای
. مامان طاقت آزمایشهای سخت و نداره... قول بده به موقع بیای توی بغل مامان و به مامان لبخند بزنی
... الهی مامان قربونت بره ...


تعطیلات...
